پارت سی :

این بار نه‌تنها اتاق، بلکه نزدیک به دو ساعت کل خانه را جست‌وجو کردیم، سپس دست از پا درازتر کف خانه نشستیم. وقتی آذر دمنوش را آورد، با احساس نیاز وافر از آن استقبال کردم. کمی بعد بااستیصال به ماگ خالی خیره بودم که آذر گفت:
_ فکرتو درگیر نکن. لابد حنا یه جا گم‌وگورش کرده.
با این گمان، فاتحه‌ی یافتنش را خواندم. حنا روی مبل خوابیده بود. روی زانو به‌طرفش رفتم و دست روی تنش کشیدم:
_ آ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    1

    دلم برای افرا میسوزه یکی نیست نجاتش بده😢

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    می‌رسه اون روز

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    مطمئنم اینقدر روانی نیست که اینکارو کرده باشه،هیچیم یادش نباشه،یا تو دمنوشش روانگردان بوده یا خواب آور قوی و آذر خودش اون کارو کرده،از چشماشم معلوم بود شب بیداری کشیده و اینکه اصلا به افرا گیر نداد زودم رفت مشکوکه 🤔😏🙏

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم که اینقدر به داستان توجه دارید و نظر می‌ذارید❤

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    فقط یه حدس دارم که آذر چرا با افرا این کار بکنه،اینکه آرش برای انتقام از پدر افرا ولش کرده باشه اونم از افرا انتقام بگیره ،البته ارثیشم پس می گیره به اضافه سهم افرا 🙏

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️